نویسنده :
ایلیا - ساعت ٩:٤۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
خدایا واسه همه ی دادن ها وگرفتن ها ت شکر ...
مطمئنم همه ی پرتگاههای سر راهم واسه آموزش پروازن. . .
---------------------------------------------
خط آخر :دعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
----------------------------
وبلاگ تعطیل
نویسنده :
ایلیا - ساعت ۱۱:٤٢ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
و ندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو ولیلای تو ....من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان وپیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت و بودم ونشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم